تبليغاتX
یادبودما
 

    برای قلبم

آنچه دیروز  گفتم برایت                         راز یک عمر تنها شدن بود

من گمان کرده بودم که این راز                آخر قصه ما شدن بود

من گمان کرده بودم که این راز               ابتدای سلامی دوباره است

 حرفهایت پس از این صمیمی                جشن شمع و چراغ و ستاره است

 من گمان کرده بودم که با هم                می شود زیر باران قدم زد

 یا پس از یک سکوت غم انگیز                 غربت واژه را به هم زد

 می شود دستها را یکی کرد                    پر شد از اشتیاقی صمیمی

 می شود از رسیدن سخن گفت                با همان یک سلام قدیمی

 باز نفهمیدم آخر                                      فاش این واژه ها اشتباه است

 کاش فهمیده بودم که سهمم                     از تو تنها سکوت و گناه است

  کاش فهمیده بودم که راز                          دوستت دارم آخرین است

 بعد از این غربتی مملو از هیچ                     خاطرات مرا در کمین است

 کاش عطر حضورت غریبه                              لحظه های مرا پر نمی کرد

 یا نگاهت که بی روح و خالی است                  بغض مرا تنگ تر نمی کرد

 ای دلیل رسیدن به بن بست                          می شود دستها ساده باشد

 یا برای سلامی دوباره                                    باز مشتاق و آماده باشد

 کاش فهمیده بودی که راز                                  بی نیاز هویدا شدن بود

 آنچه دیروز  گفتم برایت                                  راز یک عمر تنها شدن بود.

+ نوشته شده توسط marymath در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 15:38 |

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخواهی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانیکه خودباوری را در خود بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روز مرگی  را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی

و اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت

 از احساسات سرکش 

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند

و ضربات قلبت  راتندتر می کند

دوری کنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامیکه با شغلت ، یا عشقت شاد نیستی ، آنرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی

 

امروز زندگی را آغاز کن!

 

امروز مخاطره کن!

 

امروز کاری بکن!

 

نگذار که به آرامی بمیری

 

شادی را فراموش نکن.

                                                               برای تو       

 

 

+ نوشته شده توسط marymath در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 12:21 |

سر سبزترین بهار تقدیم تو باد

 

آوای خوش هزار تقدیم تو باد

 

گویند لحظه ایست روئیدن عشق

 

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 

نوروز مبارک

 

 

امیدوارم که سالی شاد همراه با خاطره های خوش ، موفقییت، سرافرازی و سربلندی پیش رو داشته باشید.

 

برای همه شما...

+ نوشته شده توسط marymath در سه شنبه یکم فروردین 1385 و ساعت 9:40 |
 

در مجالي كه برايم باقي است

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

كه در آن همواره اول صبح

به زباني ساده

مهر تدريس كنند

و بگويند خدا

خالق زيبايي

و سراينده عشق

آفريننده ماست

مهربانيست كه ما را به نكويي

دانايي

زيبايي

و به خود مي خواند

جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ

دوزخي دارد- به گمانم

كوچك و بعيد

در پي سودا نيست

كه ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي كه برايم باقي است

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

كه خرد را با عشق

علم را با احساس

و رياضي با شعر

دين را با عرفان

همه را با تشويق تدريس كنند

لاي انگشت كسي

قلمي نگذارند

و نخوانند كسي را حيوان

و نگويند كسي را كودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غايب بكند

و به جز ايمانش

هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند

مغز ها پر نشود چون انبار

قلب ها خالي نشود از احساس

درس هايي بدهند

كه به جاي مغز دلها را تسخير كند

از كتاب تاريخ

جنگ را بردارند

در كلاس انشا

هر كسي حرف دلش را بزند

غير ممكن را از خاطره ها محو كنند

تا كسي بعد از اين

باز همواره نگويد : هرگز

و به آساني همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشي تكرار شود

رنگ را در پاييز تعليم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگي را در رفتن و برگشتن از قله كوه

و عبادت را در خدمت خلق

كار را در كندو

و طبيعت را در جنگل سبز

مشق شب اين باشد

كه شبي چندين بار

همه تكرار كنيم

عدل

آزادي

قانون

شادي

امتحاني بشود

كه بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

در مجالي كه برايم باقي است

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

كه در آن آخر وقت

به زباني ساده

شعر تدريس كنند

و بگويند كه تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

شعر: مجتبي كاشاني

+ نوشته شده توسط marymath در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 17:51 |

می گویند قلب هر کس به اندازه مشت بسته اوست،

اما من قلب هایی را دیده ام

که به اندازه ی یک دشت مهربانی وسعت دارند

و به اندازه ی یک دریا از محبت عمیقند

دلهای بزرگی که هیچوقت در مشتهای بسته جا نمی گیرند،

مثل غنچه ها با هر تپش شکفته می شوند.

دلهای بزرگی که مثل تشنگی نامحدودند

تشنه ی اینکه ببارند و مثل رود به دریا بریزند،

آسمانند: آسمانی صاف، یک هوای بعد از باران

در عوض دلهائی هم هستند که حتی از یک مشت بسته هم کوچکترند،

دلهایی که

شاید وسیع هم باشند، اما بیشتر از یک بند انگشت عمق ندارند

مثل کاغذ باطله ای هستند که می شود لای انگشتهای مشتی مچاله شان کرد.

و تو هر وقت خواستی بدانی قلبت چقدر بزرگ است،

به دستت نگاه کن، وقتی که مهربانی را به دیگران تعارف می کنی.

+ نوشته شده توسط marymath در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 8:17 |
از ارسطو پرسیدند زیبایی در چیست؟

گفت این پرسش را از نابینایان بپرسید!

                                    به نظر شما زیبایی در چیست؟

+ نوشته شده توسط marymath در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 12:15 |

گذشته ها را مرور می کنم

هفت سالگی ام

وقتی با یک روپوش طوسی و یک کوله کوچک به مدرسه رفتم

به مدرسه...

قلم در دست گرفتم شروع کردم به کشیدن خطهای موازی کوتاه

با فاصله هایی بین آنها در دفتر مشقم

با چه شور و اشتیاقی می نوشتم

بدون اینکه معنای آنرا بفهمم،

سطرهای دفترم را از خطهای موازی پر کردم

اما حالا بعد از گذشت بیست سال

آن خطها، سطرها و فاصله ها

همه برایم بامعناست:

خطها نشانه ی من و تو

فاصله ها نشانه ی فاصله ی قلب من با قلب تو

و سطرهای دفترم نشانه ی راهی است که طی می کنیم

اما تا آخرین سطر همچنان در مقابل هم ایستاده ایم

بدون اینکه فاصله ها کم شود و یا...

و یا یکدیگر را در آغوش بگیریم و غرق بوسه کنیم

بله...

حالاست که می فهمم من و تو سمبلی از خطهای موازی ایم

که در کنار هم هستیم اما...

اما هیچگاه یکدیگر را قطع نمی کنیم و

بهم نمی رسیم.

کاش خطهای موازی دفتر من یکدیگر را قطع می کردند!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط marymath در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 12:6 |

     درس معلم

در کلاس روزگار

درسهای گونه گون هست

درس دست یافتن به آب و نان!

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن!

در کنار این معلمان و درسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست!

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها، تمام عمر!

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست مرگ!

و آنچه را که درس می دهد،

« زندگی »است!

+ نوشته شده توسط marymath در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 12:17 |
       مرا درياب

در غروبی سرد و غمگين

در دياری دور و متروک

دخترک آهسته می خواند

قصه ی تنهايی بی مهری

 

آه، ای دادار يگانه

در اين دنيای پر فتنه

در اين کشتزار بی حاصل

مرا درياب

 

مرا در ياب که بی تو

بسان کشتی بی بادبانم

خودم خسته، دلم تنها

وجودم پر ز تشويش شبانه است

 

مرا در ياب که بی تو

دختری تنهای تنهام

بدون يار و ياور

بدون عشق و همدم

         مرا در ياب...

          

+ نوشته شده توسط marymath در پنجشنبه بیستم بهمن 1384 و ساعت 0:45 |


Powered By
BLOGFA.COM