برای قلبم
آنچه دیروز گفتم برایت راز یک عمر تنها شدن بود
من گمان کرده بودم که این راز آخر قصه ما شدن بود
من گمان کرده بودم که این راز ابتدای سلامی دوباره است
حرفهایت پس از این صمیمی جشن شمع و چراغ و ستاره است
من گمان کرده بودم که با هم می شود زیر باران قدم زد
یا پس از یک سکوت غم انگیز غربت واژه را به هم زد
می شود دستها را یکی کرد پر شد از اشتیاقی صمیمی
می شود از رسیدن سخن گفت با همان یک سلام قدیمی
باز نفهمیدم آخر فاش این واژه ها اشتباه است
کاش فهمیده بودم که سهمم از تو تنها سکوت و گناه است
کاش فهمیده بودم که راز دوستت دارم آخرین است
بعد از این غربتی مملو از هیچ خاطرات مرا در کمین است
کاش عطر حضورت غریبه لحظه های مرا پر نمی کرد
یا نگاهت که بی روح و خالی است بغض مرا تنگ تر نمی کرد
ای دلیل رسیدن به بن بست می شود دستها ساده باشد
یا برای سلامی دوباره باز مشتاق و آماده باشد
کاش فهمیده بودی که راز بی نیاز هویدا شدن بود
آنچه دیروز گفتم برایت راز یک عمر تنها شدن بود.
